تبليغاتX
آساک پارت(Asak Part) - شاید اما................ولی نمی دانم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عشقولانه
آفتاب است و، بيابان چه فراخ!


نيست در آن نه گياه و نه درخت.


غير آواي غرابان، ديگر


بسته هر بانگي از اين وادي رخت.

در پس پرده‌يي از گرد و غبار


نقطه‌يي لرزد از دور سياه:


چشم اگر پيش رود، مي‌بيند


آدمي هست كه مي‌پويد راه.

تنش از خستگي افتاده ز كار

.
بر سر و رويش بنشسته غبار.


شده از تشنگي‌اش خشك گلو.


پاي عريانش مجروح ز خار
.

هر قدم پيش رود، پاي افق


چشم او بيند دريايي آب.


اندكي راه چو مي‌پيمايد       میکند فکر که می بیند خواب.

 زخم شب مي شد كبود.


در بياباني كه من بودم


نه پر مرغي هواي صاف را مي سود


نه صداي پاي من همچون دگر شب ها


ضربه اي بر ضربه مي افزود.

تا بسازم گرد خود ديواره اي سر سخت و پا برجاي،


با خود آوردم ز راهي دور

 


سنگ هاي سخت و سنگين را برهنه ای


ساختم ديوار سنگين بلندي تا بپوشاند


از نگاهم هر چه مي آيد به چشمان پست


و ببندد راه را بر حمله غولان

 
كه خيالم رنگ هستي را به پيكرهايشان مي بست.

روز و شب ها رفت.


من بجا ماندم در اين سو ، شسته ديگر دست از كارم.


نه مرا حسرت به رگ ها مي دوانيد آرزويي خوش


نه خيال رفته ها مي داد آزارم.


ليك پندارم، پس ديوار


نقش هاي تيره مي انگيخت


و به رنگ دود
طرح ها از اهرمن مي ريخت.



تا شبي مانند شب هاي دگر خاموش


بي صدا از پا در آمد پيكر ديوار:


حسرتي با حيرتي آميخت


مي‌كند فكر كه مي‌بيند خواب.

 

+ نوشته شده در  85/12/12ساعت 9  توسط ابی  |